تبليغاتX
پـــــرشــــــیا

علت دیوانگی

 

پزشک قانونی به بیمارستان دولتی سرکی کشید و مردی را میان دیوانگان دید که به

 

نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید : می بخشید آقا

 

شما را به چه علت به تیمارستان آوردند ؟

 

مرد در جواب گفت : آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری 18 ساله داشت روزی پدرم

 

از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش

 

شد و چندی بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسری زایید که نامش را چنگیز گذاشتند

 

چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار

 

نوه من هم می شد و من پدربزرگ برادر تنی خود شده بودم

 

چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ

 

او شد در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر

 

فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پرسم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام

 

ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام

 

حالا آقای دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید ایا کارتان به

 

تیمارستان نمی کشید ؟

+ نوشته شده در  Sun 1 Jul 2007ساعت 19:28  توسط دریا دل | 
 

  اگر شما هم باور به هیپنوتیزم  یا خواندن فکر و مسائلی از این قبیل ندارید با کلیک بر ادامه مطلب میتوانید  خود را با استفاده از یک و هردو تست مربوط به هیینوتیزم دکتر  رابایکال  ، مورد آزمایش قرار داده و پی به ماهیت این مقوله ببرید ...  تست ها  در قسمت ادامه مطلب قرار دارند .


Dr. J.H. Rabaikal
has been a Doctor of Hypnosis and Psychology in India since 1969. In 1973 he became professor at the University of Bombay (Psychological Faculty JKP), where he still teaches today following his own methods of modern Indian hypnosis (MIH). Using the method of self-hypnosis named after him - as described in his 1976 publication in the «Trade Journal for Applied Psychology»- he has achieved a breakthrough in an entirely new, contemporary use of hypnosis.

How it works...
Here you can try both tests immediately (click buttons below). Or visit the Hypno shop for a selection of Dr. J.H. Rabailkal products.



Dr. J.H. Rabailkal
ist seit 1969 Doktor der Hypnose und Psychologie in Indien. Im Jahre 1973 betrat er den Lehrstuhl an der University of Bombay (Psychological faculty JKP) und unterrichtet heute noch nach seinen Methoden der modernen, indischen Hypnose (MIH). Durch den nach seinem Namen benannten Hypnose-Selbstversuch - welcher er 1976 in seiner Veröffentlichung im «Trade journal for applied psychology» in den USA beschrieb - gelang ihm der Durchbruch für eine völlig neuzeitliche Anwendung der Hypnose.

Und so funktionierts...
Hier können Sie beide Selbstversuche gleich absolvieren (klicke Buttons unten), oder aber den Hypno-Shop mit den ausgesuchten Dr. J.H. Rabailkal Produkten besuchen.


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sun 12 Nov 2006ساعت 16:46  توسط دریا دل | 
یک ویدئو خنده دار

 

برای دیدن شیرجه ترکی اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در  Tue 30 May 2006ساعت 15:24  توسط دریا دل | 
این مطلب رو فقط برای این می نویسم که به عنوان بالا اصلا ربطی نداره

  در يکی از ايالات غير متحده وامرزان سيتی پسری به نام حسنک بود که دلش نمی خواست به مکتب بره و درس بخونه از اين رو ننه اش  حسنک رو گذاشت تو يک آهنگر خونه . يک هفته گذشت و در هفته بعد حسنک ديگر به آهنگرخانه  نرفت .ننه اش پرسيد حسنک چرا تو خونه نشستی حسنک گفت بابا آهنگری رو فوت آب شدم... ننه اش گفت چطوری ؟ حسنک گفت خوبم مرسی.. ننه حسنک گفت مزه نريز! چطوری فوت آب شدی ؟. حسنک گفت : ای بابا اين که کاری نداره .آهن هستش ديگه داغش ميکنی ميکوبيش ميشه بيل ، ميکشيش ميشه ميل . ننه اش گفت خوب . در همين حال صدای در آمد و ننه حسنک رفت دم در ديد اوستای آهنگری انجاست و داد ميزنه حسنک کجائي؟ ننه حسنی گفت بچه ام خودش اوستا شده ديگه!!! اوستا گفت چطوری ؟ گفت خوبم به لطف شما. اوستا گفت مزه نريز مگه ادم يه هفته ای اوستا ميشه؟ ننه حسنک گفت: ای بابا کاری نداره که آهن هستش ديگه داغش ميکنی ميکوبيش ميشه بيل ، ميکشيش ميشه ميل. اوستا گفت لاکردار خودش که اوستا شده هيچی ننه اش را هم اوستا کرده!!!!!!!

   از اونجا شد که ضرب المثل زير درست شد:

حسنک به مکتب نمیرفت مامانش گذاشتش تو آهنگری!!!

نوشته: مثلعلی مثل آبادی

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 12:3  توسط دریا دل | 
در مثل مناقشه نیست ولی  فقط برای این خارجی ها و کفار پدر در آمده !!!

<< پدرت را در میاورم >>

 

پدر پیری را پسر نوجوانی بود که سوت زدن نمی دانست وهمی راه مکتب و کلاس کنکور و تقویتی طی میکرد وآرزوی خام در دماغ میپروراند. دور از چشم مادر پدر بسیار پسررا نصیحت میکرد و ماجراهای جوانیش نقل مینمود لیکن پسر راچشم و گوش بسته بود . پدر تد بیری کرد و پسر را گفت فردا عازم فلان مقصد شویم که فلان کالا خریم و اینجا آوریم که از فروشش سود کلان عایدمان شودو فلان و فلان... پسر اما پدر را گفت که مرا درس و مکتب بسیار است و آمدن نتوانم که پدر این بیت را همرا با یک پس گردنی برای پسر خواند:

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند                   بچه جون درس نخوان دیپلمه هاش بیکارند

پسر همی درس اول آموخت و فردای آن روز با پدر راهی شدند . در راه پدر ابتدا فرزند را از سوت دلان همی نقل کرد و کار را به سوتزنی و سوت سوتک و سوتی .... کشاند و مغز پسر را در فرقان همی به هر طرف میبرد. پس از دو روز به مقصد اندر شدند و در هتل 16 ستاره ای بیتوته کردند . پدر پسر را گفت: ای دلبندم خود میدانی که مرا از مال دنیا چیزی کم نباشد و حاجتم به تجارت نیست پس بیا و دور از چشم مادرت شربت الوان بنوشیم و آسوده خاطر سوتی زنیم و تجدید خاطرات جوانی من کنیم که از 40 سال پیش در همین دیار طعم خوشی در زیر دندانم بجا مانده و آنان آن بکردند که پدر گفت ولیکن پدر فرتوت بود و طاقت کم و روز دوم پدر فیتیله سوز شد و در بستر به حال زار افتاد و احوالش رو به وخامت . طبیبی در بالینش بر آمد و وی را ویزتی گران کرد و گفت : نا خوش خر خورده! و رفتنی است . پدر این شنید و شاهد بخواست و وصیت نوشتند و شرط بر آن که پسر نعش پدر به وطن حمل و دفن میباید تا همه اموال پدر را صاحب گردد . پدر ، جان را در قبال قبضی تسلیم کرد .

فردای آن روز پسر نعش پدر بر دوش گرفت و عزم وطن کرد . بعد از نیم روزی وی را طاقت نماند و نعش بر زمین نهاد و اندیشه کرد که این بدن متعفن و سنگین است و اگر فقط استخوان از آن با خود برم هم وصیت پدر را کفایت کند و آن کرد که اندیشیده بود و سپس راه اوفتاد . ساعتی بعد حجم زیاد و دست و پاگیر بودن اسکلت پدر وی را عاصی کرد و دوباره بار بر زمین نهاد ولی تعهدش را بر یاد آورد و آن ارث عظیم را.. پس با خود اندیشید که استخوانهای پدر همی کوبم و آردشان سازم و در انبانی بر دوش گیرم . وآن بکرد که اندیشیده بودو در راه شد. شباهنگام در راه مردی را دید که از قضا او هم راهی همان مقصد بود و قرار گذاشتند که شب را غنوده و فردا با هم راهی شوند. در همان شام بعداز اینکه پسر بخفت مرد غریب که بسیار گرسنه بود انبان پسر را تفحس کرد و با خود گفت : امشب این آرد را خورم و فردا بهای آن دوچندان بپردازم که از گرسنگی مرا طاقت نمانده و آن بکرد که می اندیشید و سپس بخفت. سحر گه که بر خواستند پسر انبانش را خالی یافت و هراسان شد و غریبه داستان شب قبلش را نقل کرد . پسر شیون کرد و فغان که این پدرم بود و فلان و فلان... غریبه که از قضا از طایفه فرصت طلبان بود اندیشید و با خود گفت بهای آرد که نپردازم هیچ این عوام ساده لوح را هم به سخره گیرم و پسر را گفت : فرزند با وفا تو را همین نیت بس باشد که بر آن جهد بسیار کردی و ... و هندوانه در زیر بغل پسر نمود و وی را گفت همان نیت تو مهم بوده و من در همین راستا تو را یاری کنم که تنها راه این است که قضای حاجت مرا در وطن به شهادت من به خاک سپاریم که اصل را عمل کرده باشیم ولیکن باید خیلی مراقب بود زودتر به وطن اندر شویم که قضای حاجت وقت نمیداند و تقدم و تاخرش بی حساب است و زود راهی شدند . نیمه روز در گرمای تموز بیابان ناگهان مرد غریبه که پی خر مرده میگشت تا وی را چهار نعل بتازاند ، پسر را گفت با یست که مرا طاقت نیست و اگر بیشتر از این در جنبش باشم مجبور به قضای حاجتم. باید که مرا بر دوش گیری که پدرت اینجا در نیاید و ... پسر چاره نبود و آن بکرد که غریبه وی را گفت و هر گاه که پسر از خستگی از حرکت باز ماندی غریبه گفت زودتر برو وگرنه همین جا پدرت را در میاورم و الی آخر.....

نتیجه اخلاقی ؟ !؟!؟!

نوشته : مثلعلی مثل آبادی

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 11:47  توسط دریا دل | 
    

چتِستان

ای دادوبیداد

مسنجرMassenger من ، ای چتگاه چتبازان بی آئین

تو ای دیرینه خلوتگاهِ چرت و پرت هزل آگین

پراز موزیک و جّرو بحث

پر از دشنامِ شرم آور

همه اندر کمین هم

پر از آی دی ِID ترس آور

هوا بس نا جوانمردانه پس است !!!

دمت گرم و سرت گرم و زبانِِ چرب و نرمت گرم

سلامم را تو پاسخ گوی ، چت Chat بگشا

منم من ، میهمان هرشبت چتباز سر گردان

منم با آی دی قیصر یا داش فرمان

منم بوت Boot گشته و حیران ...

سلامم را نمی خواهند پاسخ گفت

همه سرگرم چت روم ChatRoom اند

کسی سر در نمیآرد چه میگویند در آشوب پر غوغای این یاران

تو را گر میک Mic ازمرغوبتر اجناس بازار است

سخن با تاکTalk (تالک !) نتوانی

که یا هیکYaheek یا که تیک تاکTeakTak قفل بر آن است

وگر پی امPM بسوی کس روان سازی

به اکراه میدهد پاسخ ، یا آنکه

به یک جانانه نرم افزار بوت آسا

شوی در بوت یا دی سی Dc و یا ایگنورIgnor

ویا قفلی زند بر آی دی ات چندی

نه این است گفتمان ، این مفتمانی را که پنداری !

حریفا ، میزبانا ناسزا آخر چرا در مایه گفتار

ویا تهدید برمبنای نرم افزار....

من امشب نامدستم دام بگذارم

تو را دان لود از دات کام .com بگذارم

من امشب آمدستم با تو از مکر هکرHacker گویم

ز ائی ایکس ائیexe ، بلسترBlaster یا ز ویروس مضر گویم

چه گوئی در فلان سایت پر ز نرم افزار بوت و هک !

که خواهی وقت چت با آن زنی بر هر کسی پاتک

فریبت میدهند این رایگان افزار رنگارنگ

به همراه آورند کرمی ، شوند با پی سیPC ات در جنگ

کنند هارد Hard تو را داغان و پاس ورد PasWordات شود پیدا

تو را یک فرمتیFormat باید که خرجش هست گه بالا...

و من کوتاه گویم قصه را دیگر

که ایگنور میشوم الان...

کاری از : چتایون چتگرزاده

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 11:37  توسط دریا دل | 

برای زندگی کردن

گاهی که وقت بشه یکسر به پزشک محل میزنم و اظهار سر درد و دل درد میکنم و پس ازپرداخت ویزیت، معاینه و دریافت نسخه با خشنودی و رضایت خاطر میام بیرون. آخه دکتر هاهم باید زندگی کنند دیگه...

بعد از اینکه از پیش دکتر میام یک راست میرم دارو خانه و در قبال پرداخت مبلغ دارو ، دارو هایم را گرفته ، با خشنودی و رضایت خاطر میام بیرون.آخه دارو خانه چی ها هم باید زندگی کنند دیگه...

پس از رسیدن به محیط مطبوع خانه کیسه دارو ها را در سطل اشغال ریخته و با خشنودی و رضایت خاطر به کار هام میرسم .

خوب آخه خودم هم باید زندگی کنم دیگه....

 

<< مریض احوال>>

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 11:28  توسط دریا دل | 
حکایتی از باب۱۶ کتاب خلستان در باب تعلیم و تربیت :

خُلستان

باب شانزدهم:

در تاثیر تنبیه و تربیت

حکایت

نقل است که در VamerzanCity روزی مردی نزد فرزانه ای حاضر گشت وگفت: ای حکیم مرا

معضلی در تربیت دو فرزند اوفتاده که چاره کار ندانم.مرد فرزانه او را گفت: بگو تا بدانم سوالت چیست.مرد

 گفت: مرا دو فروند! پسر است که از سپیده صبح تا شام قند حبه و کله میخورند واگر آنها را قند ندهم خانه را

 در تفحس قند بترکانند و چون نیابند عربده کشان جامه درند ، آنچنان که همسایگان شکایت ما کنند و پلیس 110

بر ما آورند وما را آبرو برند وچنین و چنان........ .

مرد فرزانه گفت:چاره کارمن دانم که سالی چند در مکتب آزاد روانشناسی کودک تحصیل کردم .

معر:

تورا گر که فرزند قند خوار هست

تورا طفل در خانه نه، مار هست

وگرره ندانی که چون چاره چیست

حریفت قدر ، کار تو زار هست

کودکان امروزی نمیدانند چه برای آنان خوب است و چه بد ، عواقب و عقوبت آرزو های شیرین ندانند و از

درد دندان غافل ، که این صغیران خیال خام در دماغ پرورند و زبانی نداند مگر زبان مشت و لگد و لقد! و پنچه

 بکس وسیخ داغ و چماق و .....

معر:

امــــروز اگر طفل ادب خواهی کرد

اورا بزن و زِ شــــــــاخ آویزان کن

با مشت و لگد،به پنجه بکس و زنجیر

فرقش بشـــکاف و مغز او داغان کن

مرد او را گفت ای فرزانه من خود پروفوسورا! دارم و پیش از این تمام فوت و فن شما را به کار بستم و ناخن

 هم کشیدم و به چوب تر خشک سیاستشان کردم...ولی موثر نیافتاد.

مرد فرزانه سخت در اندیشه شد و نا گاه دست در خورجین ژنده که به دیوار آویزان بود کرد و چیزی از آن

خارج ساخت و گفت چاره کارت همین است و بس.این معجونی از تند ترین فلفلهای دنیا ست که پیل و افعی

واژدها را از پا اندازد . تو میباید که آنچه قند از حبه و کله داری به آن آغشته کنی و در دسترسشان گذاری .

 هر گاه آنان از این قند ها کامی گیرند دیگر حوس قند نکنند.... و چنین و چنان .مرد بهای آن پرداخت و

خوشحال راهی خانه شد.

یک هفته بعد مرد با شتاب نزد فرزانه شد و ای حکیم دستم به دامانت کمکم کن.مرد فرزانه وی را گفت بگو

تادگر چه خواهی . او گفت مرا از آن معجون ده. مرد فرزانه او را گفت که مرا دیگر از آن متاع موجود

نمانده .ولی دگر برای چه آن متاع طلب کنی ؟ مرد اورا گفت : ای وای برمن که فرزندان من دیگر قند نخواهند

 مگر آغشته به آن معجون که اگر دست خالی به خانه روم......!!!!!

معر:

گذشت آن زمانــی که اطفال خُرد

همی خر توانست و ترسـاند و زد

که امروز زوری نه چربد به طفل

زتدبیر ، طفلان ، چو پیرِ خِرد

 

+ نوشته شده در  Fri 10 Mar 2006ساعت 1:24  توسط دریا دل | 
 مي گن چوپان دروغگو می میره انکر ومنکر از او می پرسن تو کی هستی می گه من دهقان فداکار هستم

 قزوينی ها راهپيمايی می کنن عليه دانمارکی ها همه می گفتن (( نخست وزير دانمارک حق مسلم ماست))

 ترکه يه بادمجون ميخره وقتی ميخواد پوستش کنه ميگه:خدا کنه موز باشه.

 ترکه ميره امريکا داريوش ميبينه ميگه عجب کيفيتی

ترکه يه جنازه می بره پزشک قانونی بهش می گن چی شده؟؟ می گه سم خورده به ترکه می گن پس چرا بدنش زخميه ؟؟ترکه می گه اخه نمی خورد

سوسکه مست مي کنه و مي ره جلوي دم پايي و مي گه: بزن، ده بزن ديگه لعنتي !!!

 يه خره لنز مي ذاره و مي ره تو جنگل، همه حيوون ها نگاش مي کنن، مي گه: چي يه، مگه آهو نديدين؟

يه نفر مي افته تو جوب، مردم درش مي آرن، ازش مي پرسن؟ سالمي؟ طرف مي گه: نه، من جاسمم.

 راند اول مسابقه بوكس تموم شده بود و بوكسور در گوشه رينگ از ضربات حريف گيج و منگ افتاده بود. مربي مشغول بادزدن بود كه زنگ راند بعد به صدا در آمد. بوكسور ضربه خورده گيج باشنيدن صداي زنگ به مربي گفت: عزيزم برو ببين كيه در ميزنه, آخ سرم!!!!

مردي بعد از تصادف شديد رانندگي در بيمارستان تازه به هوش آمده بود, با ناله گفت: چي شده؟ چي بر سر من آمده؟ پرستار گفت: آرام باش و شجاع, تو در تصادف پاهايت له شده و ما مجبور شديم هر دوتا رو قطع كنيم. مرد گفت: عجب خبر بدي. هيچ خبر خوبي ندارين به من بدين؟ پرستار گفت: چرا, اين بيمار بغل دستي ات حاضره شلوار و كفشهايت رو به قيمت خيلي خوبي ازت بخره

عمله اي طبقه سوم يك ساختمان در حال كاركردن بوده كه ناگهان يك تيرآهن از بالا ميفته و گوشش از بيخ كنده ميشه, سرعمله بهش ميگه: - ناراحت نباش, ميريم پايين و پيدايش ميكنيم و ميديم دكتر پيوند بزنه. همه ميرن پايين و شروع ميكنن به گشتن, سرعمله گوش رو پيدا ميكنه و ميگه: - ايناها پيدايش كردم. عمله ميگه: نخير, اين گوش من نيست, مال من يك سيگار اشنو پشتش بود!!!!

دختري كه خوشگل بوده با مادربزرگش ميره پارچه فروشي, دختر به فروشنده: يك قواره پارچه بدين و قيمت پارچه رو ميپرسه. فروشنده كه هيز بوده جواب ميده: قيمتش ۱۰ تا ماچ, و دختر قبول ميكنه. وقتي فروشنده پارچه رو مي پيچيده و نوبت حساب ميرسه, دختر داد ميزنه: - مامان بزرگ بيا حساب كن!!!!

مردي توي خيابان راه مي رفت و مي خنديد, دوستش بهش رسيد و پرسيد: - چرا با خودت مي خندي؟ مگه ديوونه شدي؟ - نه, دارم براي خودم جوك تعريف ميكنم. كمي كه جلوتر رفتند مرد آنقدر خنديد كه سياه و كبود شد, دوستش سئوال كرد ديگه چي شده؟ - هيچي تابحال اين جوك را نشنيده بودم!!!!

در سربازخونه..... سرهنگ: اسمت چيه؟ سرباز: ممد. سرهنگ: اين چيه دستت؟ سرباز: تفنگ. سرهنگ: تفنگ؟ اين مملكتته, آبروته, زندگيته, شرافتته, خواهرته, مادرته, و .... سرهنگ رو به سرباز ديگر: اسمت چيه؟ سرباز: شعبان . سرهنگ: اين چيه دستت؟ سرباز: خواهر, مادر ممده!!!!

به غضنفر گفتند: ۱۷ شهريور چه روزيه؟ کمي فکر کرد و گفت: فکر مي کنم ۱۵ خرداد باشه!

بهمن و علي(اصفهاني) سرباز بودن. بهمن ميميره، علي ميره براي خانواده بهمن تلگراف بزنه که بهمن مرده. مسئول تلگراف‌خونه مي‌گه: هر کلمه هزار تومان، براي تاريخ و امضا هم پول نمي‌گيريم. علي مي‌گه بنويس: بهمن تير خرداد مرداد

باباهه (حواسش نبوده که کلاهش سرشه) به بچه‌اش مي‌گه برو کلاه منو بيار. بچه مي‌گه: بابا کلاهت که رو سرته! باباهه مي‌گه: اه...پس...نمي‌خواد بري بياريش

غضنفر دو تا بلوك سيماني رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته مي‌برده بالاي ساختمون. صاحب‌كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داري،‌ چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت مي‌كرد!

معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنج‌تا ... معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...

يه کوره مي ره آشپزخونه، دستش مي خوره به رنده، مي گه: اين چرت و پرت ها چيه اين جا نوشتن!

گرگه ميره دم خونه ی شنگول منگول در ميزنه مادر بچه ها ميگه. بيا تو بچه ها خونه نيستن

 يه آبادانيه وسط خيابون ايستاده بوده يه هو مي بينه سيل داره همه جا رو مي گيره . عينک ريبونشو در مي آره مي زاره رو دمپايي ابريش هل مي ده رو آب مي گه تو خودته نجات بده مو يه خاکي تو سروم مي کونوم

 يک يارو ميره اداي پيامبري ميكند ... يك سري بهش ايمان ميارن .... بهش ميگن خوب حالا كتابت چيه ؟؟ .ميگه كتاب ندارم ولي جزوه ميگم بنويسين ...................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 يک زنه بچش نميخوابيده بهش ژل ميزنه

وجه تشابه زير شلواري با ژيان چيه؟ با هر دوتاشون تا سر كوچه بيشتر نميشه رفت!

يه روز يه ترکه دفتر خاطراتش تموم ميشه می ندازتش دور

 يه گنجيشکه قرص ایکس میخوره میگه جیکس جیکس

يه قومری با يه بلبل عروسی ميکنن بچشون می شه قمبل

+ نوشته شده در  Fri 3 Mar 2006ساعت 22:5  توسط دریا دل | 
توضیح :

 اگر در مضامین این قسمت اسم از گروه یا قومی برده میشه اصلا غرضی در کار نیست مثلا اگر گفته میشه رشتی منظور رشتی های چین هست! و اگر گفته میشه قومی قومی های آلمان ! و اگر گفته میشه ترک اصلا مربوط به آذریهای ما نیست و منظور تر کهای ! آمریکای جهانخوار هست و........  بنا بر این جای شکایت و دلخوری برای کسی نیست و اصلا غرض و خدای ناکرده منظوری در کار نیست !!!

 

- دختر و پسره داشتن با هم قايم باشک  بازی ميکردند ، دختره به پسره ميگه تو چشم بگذار اونوقت من ميرم قايم ميشم ، اگه تونستی منو پيدا کنی بغلم کن و بوسم کن ، اگه هم نتونستی منو پيدا کنی من زير راه پله قايم شدم !  

-از يه لره ميپرسن تو شما آدم مشهور هم هست ميگه آره .... سوفيا لُره ! ، اليزابت تاي لُر ، لُر و هاردی .... يه ماده شيميائی هم هست که اختراع خودمونه بهش ميگن کلُر

-يه دفعه يه کُرد را ميبرن جهنم فردا ميبينن هيچ کسی تو جهنم نيست ... تحقيق ميکنن ميبينن کُرده همه را ( قاچاقی ) برده بهشت

دکتر نظام وظیفه پسر لاغری را معاینه کرد و در برگه نوشت: معاف ، به دلیل ضعف شدید جسمی.پسره با خوشحالی گفت آخ جون زود میرم زن میگیرم   !!!  و دکتر در برگه اضافه و ضعف عقلی!!!

 -از خشايار پرسيدند : گاو بهتره يا گوسفند
خشاياره ميگه : گاو بهتره
مي پرسند چرا ؟
ميگه : گاو وقتي ميخواد بره آنطرف جاده اول سمت راست نگاه ميکنه بعد سمت چپ رو ، بعد ميره ، ولي گوسفند عين گاو سرشو ميندازه پايين رد ميشه
 

-يه بچه ايي تازه بدنيا اومده بوده ، شير مامانشو نمي خورده ، هر زن ديگه اي هم آوردن ، فايده نداشته بچه شير اونا رو هم نمي خورده تا اينکه يه زن سياه ميارن بچه شيرشو مي خوره بابائه مي گه : آهان ، پدر سوخته ، تو شيرکاکائو مي خواستي ما نمي دونستيم

-- چرا مغز مردها گرونتر از مغز زنهاست؟
- آخه زنها از مغزشون تا به حال استفاده كرده اند!

-- ببين خانوم, تو روزنامه نوشته كه مردها به طور متوسط در روز از پونزده هزار كلمه براي صحبت كردن استفاده ميكنند, ولي زنها از سي هزار كلمه. ديدي ثابت شد شما زنها بيشتر حرف ميزنين تا ما مردها؟
- هيچ هم همچين چيزي نيست.ما هر حرف رو بايد دو بار بزنيم تا توي مخ شماها فرو بره!
- ... ببخشيد چي گفتي؟

-- بهترين مدرك دروغ بودن قصه ها چيه؟
- شاهزاده افسانه اي هميشه خوش تيپ و باهوش و پولدار و مجرده!

-فالگير: فردا شوهرتون ميميره!
زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه!

+ نوشته شده در  Fri 10 Feb 2006ساعت 12:9  توسط دریا دل | 
توضیح :

 اگر در مضامین این قسمت اسم از گروه یا قومی برده میشه اصلا غرضی در کار نیست مثلا اگر گفته میشه رشتی منظور رشتی های چین هست! و اگر گفته میشه قومی قومی های آلمان ! و اگر گفته میشه ترک اصلا مربوط به آذریهای ما نیست و منظور تر کهای ! آمریکای جهانخوار هست و........  بنا بر این جای شکایت و دلخوری برای کسی نیست و اصلا غرض و خدای ناکرده منظوری در کار نیست !!!

 

- در زمانهای قدیم تو یه شهری حكومت نظامي بوده، يارو سروانه به سربازش ميگه كه تو اينجا كشيك بده، از هفت شب به بعد هركسي رو خيابون ديدي در جا بزنش. حرفش كه تموم ميشه، تا مياد بره سوار ماشينش شه، ميبينه صداي گلوله اومد. برميگرده ميبينه سربازه زده يك بدبختي رو كشته! داد ميزنه: احمق! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره! سربازه ميگه: ايلده قربان اين يك آدرسي پرسيد كه عمراٌ تا ساعت نه شب هم پيداش نميكرد!

-يه روز يه تركه ميخواد11بنويسه يه1مينويسه ويك تشديد
بالاش ميذاره

-يه تركه ميگه اون چيه چهار تا چرخ داره قرمزه دوستش ميگه تاكسي تركه ميگه اشتباهه ميگه اون هويجه دوستش ميگه كه هويج چرخ نداره تركه ميگه آخه اين نكته انحرافيش بود

-يك بار يك معتاد يك تلفن پيغام گير ميخره داخل تلفن پيغام ميزاره(هشتم ولي خشتم)

-يك با يك خر با يك گوره خريكسابقه ميدندگوره خره برنده ميشه خره ميگه قبول نيست تو لباس ورزشي پوشيدي.

-از يه تركه مي پرسن:اگه گفتي خط وسط قرص براي چيه ؟ ميگه براي اينكه وقتي تو گلوم گير كردبا پيچ گوشتي بدم بره پايين

-به يه لر ميگن آياشماآدم مشهورهم دارين؟ ميگه چرا سوفيالره

-به تركه ميگن چرا عقب عقب راه ميري ؟ ميگه :آخه به من ميگن از پشت سر شبيه آلن دلوني

-يه روز يه ترك يه شماره تلفن پيدا مي كنه زنگ ميزنه ميگه آقا من شماره شما رو پيدا كردم آدرس بديد تا براتون بيارم

-تركه ميفته تو جوب آب واسه اين كه ضايع نشه صدايه قوطي در مييياره

 

+ نوشته شده در  Wed 8 Feb 2006ساعت 22:35  توسط دریا دل | 
 
برگ نخست
پست الکترونیک
بایگانی
دریادل
×××××××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××××××

همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن

سر ساعت که نه، گاهی پس و پیش

من و اشباح کهن دفترِ تقویم حیات

پی بازیگری نقش زمان ، ساعتها

گرم شب بازی قایم شدنیم

من در این بازی تکراری هرشب باید

تا به آخر پیِ پیدا شدن روح همه گمشده ها

تک تک ثانیه ها رابشمارم معکوس

من از آن پشت سیه پرده ابهام سفر،

ره باریک شب فاصله ها

پشت انبوه نظر گاه خیال

تک به تک خاطره ها ،

گله از حادثه خنده تلخ

که غم انگیز تر از قصه ادراک نبود

شعر پر وسوسه قلب و درخت

هوس پرسه میان چمن باغ خوشایند امید

با سر انگشت خیال

کوچه سبز ترو تازهِ یاران قدیم

حسرت نقش پر از قدرت دستان وداع

و زمینی که بر آن ماه فرود آمده بود

و زمانی که بر آن عشق فرود آمده بود

همه را می یابم،می بینم

و در آغوش خیالم همه را می گیرم

لیک یکبار دگر

مثل جاری شدن سایه ماه

مثل تکرار شب وصل تن شبنم و برگ

جسم بی روح همه خاطره ها

در ته مدفن پر پیچ زمان

جا بجا گشته و در سایه هم می خوابند

همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن

پس از آن همهمه ها

پس از آسودگی خاطره ها

بر تن کهنه درخت دل من

حسرت خاطره ها می سوزد.


واژه نامه پارسی
پارسی را پاس بداریم !
*****************
برگهای پیشین
10/23/2009 - 11/21/2009
9/23/2009 - 10/22/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
10/22/2008 - 11/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
11/22/2006 - 12/21/2006
10/23/2006 - 11/21/2006
9/23/2006 - 10/22/2006
8/23/2006 - 9/22/2006
7/23/2006 - 8/22/2006
6/22/2006 - 7/22/2006
5/22/2006 - 6/21/2006
4/21/2006 - 5/21/2006
3/21/2006 - 4/20/2006
2/20/2006 - 3/20/2006
1/21/2006 - 2/19/2006
12/22/2005 - 1/20/2006
11/22/2005 - 12/21/2005
آرشیو موضوعی
ویدئو Video
فلش Flash
یادها و خاطرات و سالگرد ها
نرم افزارSoftware و کامپیوتر و ......
طنز و جوک و لطائف
شعر و نثر ادبی
و غیره .....
بازی ها = GAMES
جدول تبدیل تاریخهای سالهای شمسی و میلادی
پیوندها
تقویم ایرانی
وبلاگ نوکیا
قبله نما
مهدی محمدی دهقانی
خودکار قرمز
آسمونی
مریم حیدرزاده
دکتر حسین میرزائی
قطعه ای برای نشنیدن
مرکز موزیک ایرانی
rap 5
ســـــــــــــــــــــتار
قصه های رنگ پریده
مرد قبیله سوفی ها
شمعدانی
پیامبر کوچک
*
شب کولی
دور از خانه
پریشان گوئی های فلان بن هیچکس
سنگ پشت
روشنی من گل آب
صحرا
سفارت آلمان در تهران
مهدی زبردست برزین
آن سوی بی شرط
 

 PERSCHIA



Rheinland-Pfalz موزیک و تازه های آلمان و استان راین لند فالتز

* Radio SWR1 *

#FFFFFF
Send PM To Admin
*************