تبليغاتX
پـــــرشــــــیا

                                                       

فرارسیدن نوروز سال ۱۳۸۷ را به همه ی دوستان و هموطنان و پارسی زبانان شادباش میگویم

                                             

در اینجاهفت سین را به دلخواه خودتان آن لاین بچینید !

*******************************************************************************

 

ناخوانده

 

واژه ها ،

ناخوانده مهمانان امشب

بی قرار و خیره سر

تار می بافند به پود حس سرگردان من

با نفسهایی مضاعف در گریزی بی ثمر

رشته ی سیال حس " من " شدن

در پیچ و تاب

می تند بیهوده نقش شعر را

واژه ها در انتظار بازی دست و قلم

شعر نا خوانده برفت

نقطه ای بر جای ماند

.


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sun 16 Mar 2008ساعت 10:31  توسط دریا دل | 

 

 

دست بر ترمه های نقش آبی

 

 

در مرور عصرانه

 

 

از میان پنجره جاری به کاج

 

 

می شمارم

 

 

سبزه ها و سنگها ، ابرها و سایه ها را

 

 

... نشخوار افکار  عصرانه :

 

 

 دیروز ابرها بیشتر بودند

 

 

 امروز سایه ها ...

 

 

             خیانت تو اما بیشمار ...  ! 

 

 

 


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sun 3 Feb 2008ساعت 10:30  توسط دریا دل | 

 

سالگرد

 

چه سخت می باید انتظار کشید

 

فصل استیلای تو را

 

برقله های سرسخت زمان

 

آنگاه که آسودگی آموختی

 

وفصل همراهی ما را بی تو

 

                                    بر جای گذاشتی........

 

دیگر به سالی اندکی باقی ست

 

ولی سالها می توان ورق زد

 

                                      برگ و بن یادوارهایت را

 

هنوز می توان خواب تو را دید

 

ودر انحنای حریر رزهای صورتی

 

و  وسعت لبخند ابدیت

 

به بیداری رسید

 

                      ولی تو همچنان خفته ای.......

 

در فراسوی افق خواب تو

 

                                  سنگی پابرجاست و فواره های شمع

 

رقص کودکانه ی آتش

 

بی دغدغه ی باد شبانه

 

                                می نوازد سنگ را

 

سنگی ستبر

 

که زمزمه های ما و نام تورا

 

می کشد بر گًٌرده

 

                        و تو همچنان خفته ای..........

 

تو همچنان خفته ای و رویاههایت یکسره سرگردان

 

چمنزاران و شنزاران را

 

به سرپنجه باد خنج می زند.......

 

بخواب و آسوده باش

 

امواج خروشان نیز روزی ، آرام

 

                                به دامان ماسه ها خواهند غنود .

+ نوشته شده در  Wed 23 Jan 2008ساعت 22:8  توسط دریا دل | 
 

دست بر شاخ اساطیر قدیم

 

               پروسوسه ، حول گناه

 

                       می فریبد سیب باغستان را......

 

 

بی اعتنا  به فلسفه کال شیطان و آدم

 

                    بطن چوبینش را بربسته

 

                                    به پوست واری......

 

                                           و کرمکان حقیر از برای سفتنش بی قرار

 

 

......... چه نارس اند آدمیان !

 

 

+ نوشته شده در  Tue 8 Jan 2008ساعت 23:1  توسط دریا دل | 

 

در مدرسه  پیدا  نشد  یک  اهـل  دلی

 

ویران شود این  خرابه  دارالجهل  است

 

 

******************

 

 

. . . . . Ich habe gelernt

 

Leid zu ertragen,

Schmerzen zu verbergen

Und mit Tränen in den Augen zu lachen….

…..nur um den anderen zu zeigen,

dass es mir  " GUT " geht

und um sie glücklich zu machen…..!!!!

 

 

 

بس که هر سو نظـــــر فکندم تا

 

آشنائی در این میان بینـــــــــم

 

گشــت مانوس ، سر زمین غریب

 

با غم چشـــــــــــــم آشنا بینم

 

کو کسی تا کــــــــه اندکی او را

 

باشد از سرّ دوستی خبــــــــری

 

کو کسی تا کـــــــه اندکی من را

 

از سر دوستی کند نظـــــــــری

 

آنکه می زد دم از فتوّت و مهــــر

 

نیش زخمش عمیقتر در پشــــت

 

آنکه می کرد همـــــدلی افزون

 

بی وفائیش طفل دل را کشـــــت

 

آنچه در نقش خاطـــــــراتم بود

 

گوئی افسانه شد یا که وهم و خیال

 

وآنچه دارم کنون در کف خویــش

 

بسته دستم ز رنج و درد و مــــلال

 

گوئی امروز آسمـــــــــان را هم

 

با منش درنشسته ، پر انـــــــدوه

 

در زمین و زمـــــان به تیرگی اش

 

سایه در سایه ، ابرهــــــــــا انبوه

 

من و این چشـــــــــم آشنا جو را

 

چاره ای نیست جز به خلوت خویش

 

ترک نا مردمـــــــــان همی بهتر

 

تا که از زخم کــــامشان ، دل ریش

 

 

 

...........  این نیز بگذرد

 

+ نوشته شده در  Mon 24 Dec 2007ساعت 20:8  توسط دریا دل | 

به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.

شب هم آهنگی

 لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد
پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمنکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی رشته رمز می لرزد
می نگری رسایی چهره ات حیران می کند
 بیا با جاده پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند دروازه ابدیت باز است آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد
 لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است
 در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند شب رکد می ماند جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود
        سهراب سپهری

............ادامه مطلب...................

+ نوشته شده در  Sun 7 Oct 2007ساعت 17:5  توسط دریا دل | 
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.

بی پاسخ

 درتاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد
 سایه ای در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت
 و من انعکاسی بودم
 که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد
 و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام
 گویی وجودم در پای این در جا مانده بود
در گنگی آن ریشه داشت
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
 در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود
و من درتاریکی خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پیدا کردم
 و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
 فکری در پس در تنها مانده بود
پس من کجا بودم ؟
 حس کردم جایی به بیداری می رسم
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم
 ایامن سایهگمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن
 انعکاسی نوسان داشت
پس من کجا بودم ؟
 درتاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود

سهراب سپهری  ..... ادامه مطلب........

+ نوشته شده در  Sun 7 Oct 2007ساعت 16:49  توسط دریا دل | 
 

                                                                    

كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم

 

كجا مي روي ؟
با تو هستم
اي رانده حتي از آينه
اي خسته حتي از خودت
كجاي اين همه رفتن
راهي به آرزوهاي آدمي يافتي ؟
كجاي اين همه نشستن
جايي براي ماندن ديدي ؟


سر به راه
رو به نمي داني تا كجا
چرا اتاقت را با خود مي بري ؟
چرا عكس هاي چند سالگي را به ماه نشان مي دهي ؟
خلوت كوچه ها را چرا به باد مي دهي ؟
يك لحظه در اين تا كجاي رفتن بمان
شايد آن كاغذ مچاله كه در باد مي دود
حرفي براي تو دارد
سطري نشاني راهي
خيالت من از اين همه فريب
كه در كتابخانه هاي دنيا به حرف مي آيند
و در روزنامه هاي تا غروب مي ميرند
چيزي نفهميده ام ؟


خيالت من از پنجره هاي باز خانه ي سالمندان
كه رو به از صبح توپ بازي
تا باي باي تيله ها و گلسر هاي رنگي حسرت مي كشند
چيزي نفهميده ام ؟
هنوز راهي از چشم هاي خيسم
 رو به خاك بازي در باغ و
پله هاي شكسته ي روز دبستان
مي رود
هنوز بغضي ساده
رو به دفتري از امضاي بزرگ و يك بيست
كه جهان را به دل خالي ام مي بخشيد
مي شكند
حالا در اين بي كجايي پرشتاب
با كه اينقدر بلند حرف مي زني ؟
تمام چشم هاي شهري شده نگاهت مي كنند
كسي نيست ، با خودم حرف مي زنم

 

 

 

 

 


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Sat 5 Aug 2006ساعت 20:4  توسط دریا دل | 
شعر بسیار زیبائی از علی صالحی همراه با موزیک متنی از پیانو نواز چیره دست کشورمان فریبرز لاچینی  دارم که خواندنی و شنیدنی هست  که با کلیک بر عکسهای زیر میتوانید آنرا ببینید .

 

 

 

ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Thu 27 Jul 2006ساعت 22:25  توسط دریا دل | 
برای شنیدن این دکلمه ی زیبا بر روی عکس زیر کلیک کنید


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Fri 14 Jul 2006ساعت 9:11  توسط دریا دل | 
برای شنیدن دکلمه شعر دختر ای ننه دریا روی عکس شادروان احمد شاملو کلیک کنید. کمی هم صبر کنید!


ادامه مطلب/Auf Deutsch/به زبان آلمانی
+ نوشته شده در  Thu 6 Jul 2006ساعت 15:45  توسط دریا دل | 

سياوش كسرايي:

شاعر نوپرداز ايراني به سال 1318 خورشدي در اصفهان ديده به جهان گشود

او خود ميگويد:

نام  من حسين سياوش كسرايي  است  كه در تهران زاييده شدم  ولي در خراسان بزرگ شدم  تا هجده سالگي.

بعد از هجده سالگي به كرمانشاه ميرود و با خانم ترنر كه جزو گروه آمريكايي بودند كلاسي در كرمانشاه ايجاد مي كند و دو سال نزد ايشان مباني طراحي و هنرهاي تجسمي را ميگذراند . بعد از ناكامي در ازدواج اولش با دختري به نام فريبا ازدواج مي كند  كه نتيجه اين ازدواج دو پسر به نامهاي كسرا و كاميار است . سياوش كسرايي  سالهاي آخر عمر خويش را در افغانستان   شوروي و اتريش  به سر ميبرد و سر انجام در اتاق عمل جراحي قلب در وين اتريش زندگي را بدرود گفت و در تاريخ 10 تير ماه 1382 در تهران به خاك سپرده شد .

دفترهاي شعر او :

؛ سنگ و شبنم؛    به سرخي آتش؛  ؛ به طعم رود ؛ ؛  از قرق تا خروسخوان؛  ؛  به پا خيز ايران من ؛ ؛  امريكا امريكا؛ ؛  چهل كليد ؛ ؛  پيوند؛ ؛ستارگان سپيده دم؛  ؛مهره ي سرخ؛  ؛  با دماوند خاموش ؛  ؛خانگي؛

به ياد گار مانده است

زيباترين و جاودانه ترين اثر  او ؛آرش كمانگير ؛ است  كه اكنون آن را به دوستدارانش تقديم ميكنيم:

 آرش كمان گير

با صدای فریدون فرح اندوز را از همینجا دریافت  و بشنوید.

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...

در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛

كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛

يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...

آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:

« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش،‌ اي جنگلِ انسان!

« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.

فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.

ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.

مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.

باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...

انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.

« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،‌بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.

« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...

آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.

كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.

« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.

مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...

كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.

كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:

« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.

زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.

« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.

دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.

 

هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.

پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي،‌ با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟

دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.

« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را،‌ از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.

آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.

ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.

با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»

در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...

كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 9 Apr 2006ساعت 14:2  توسط دریا دل | 

فروغ فرخزاد

پرنده مردني است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست
                                        

برای شنیدن دکلمه این شعر بر player  کلیک کنید

+ نوشته شده در  Sat 11 Mar 2006ساعت 19:27  توسط دریا دل | 
این نوشته را تقدیم میکنم به تمام دوستان خوب و تمامی یادوارههای روزگاران گذشته :

<< خاطره ها >>

همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن

سر ساعت که نه، گاهی پس و پیش

من و اشباح کهن دفترِ تقویم ِ حیات

پی بازیگریِ ِ نقش زمان ، ساعتها

گرم شب بازی ِ قایم شدنیم

من در این بازی ِ تکراری هرشب باید

تا به آخر پیِِ ِ پیدا شدن روح همه گمشده ها

تک تک ثانیه ها رابشمارم معکوس

من از آن پشت سیه پرده ابهام سفر،

ره باریک شب فاصله ها

پشت انبوه نظر گاه خیال

تک به تک خاطره ها ،

گله از حادثه خنده تلخ

که غم انگیز تر از قصه ادراک نبود

شعر پر وسوسه قلب و درخت

هوس پرسه میان چمن باغ خوشایند امید

با سر انگشت خیال

کوچه سبز ترو تازهِ یاران قدیم

حسرت نقش پر از قدرت دستان وداع

و زمینی که بر آن ماه فرود آمده بود

و زمانی که بر آن عشق فرود آمده بود

همه را می یابم،می بینم

و در آغوش خیالم همه را می گیرم

لیک یکبار دگر

مثل جاری شدن سایه ماه

مثل تکرار شب و وصل تن شبنم و برگ

جسم بی روح همه خاطره ها

در ته مدفن پر پیچ زمان

جا بجا گشته و در سایه هم می خوابند

همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن

پس از آن همهمه ها

پس از آسودگی خاطره ها

بر تن کهنه درخت دل من

حسرت خاطره ها می سوزد.

به قلمقلمشکسته

+ نوشته شده در  Thu 9 Mar 2006ساعت 23:39  توسط دریا دل | 
  مجموعه شعر نو از شعراي مختلف 


File size: 687 KB

Download now!


 

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 21 Feb 2006ساعت 23:51  توسط دریا دل | 

نشاني

خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
 آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
 پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
    

 (سهراب سپهری)

شنیدن دکلمه این شعر

+ نوشته شده در  Thu 9 Feb 2006ساعت 23:17  توسط دریا دل | 
 
برگ نخست
پست الکترونیک
بایگانی
دریادل
×××××××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××××××

همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن

سر ساعت که نه، گاهی پس و پیش

من و اشباح کهن دفترِ تقویم حیات

پی بازیگری نقش زمان ، ساعتها

گرم شب بازی قایم شدنیم

من در این بازی تکراری هرشب باید

تا به آخر پیِ پیدا شدن روح همه گمشده ها

تک تک ثانیه ها رابشمارم معکوس

من از آن پشت سیه پرده ابهام سفر،

ره باریک شب فاصله ها

پشت انبوه نظر گاه خیال

تک به تک خاطره ها ،

گله از حادثه خنده تلخ

که غم انگیز تر از قصه ادراک نبود

شعر پر وسوسه قلب و درخت

هوس پرسه میان چمن باغ خوشایند امید

با سر انگشت خیال

کوچه سبز ترو تازهِ یاران قدیم

حسرت نقش پر از قدرت دستان وداع

و زمینی که بر آن ماه فرود آمده بود

و زمانی که بر آن عشق فرود آمده بود

همه را می یابم،می بینم

و در آغوش خیالم همه را می گیرم

لیک یکبار دگر

مثل جاری شدن سایه ماه

مثل تکرار شب وصل تن شبنم و برگ

جسم بی روح همه خاطره ها

در ته مدفن پر پیچ زمان

جا بجا گشته و در سایه هم می خوابند

همه شب در گذر خلوت پس کوچه ذهن

پس از آن همهمه ها

پس از آسودگی خاطره ها

بر تن کهنه درخت دل من

حسرت خاطره ها می سوزد.


واژه نامه پارسی
پارسی را پاس بداریم !
*****************
برگهای پیشین
10/23/2009 - 11/21/2009
9/23/2009 - 10/22/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
10/22/2008 - 11/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
11/22/2006 - 12/21/2006
10/23/2006 - 11/21/2006
9/23/2006 - 10/22/2006
8/23/2006 - 9/22/2006
7/23/2006 - 8/22/2006
6/22/2006 - 7/22/2006
5/22/2006 - 6/21/2006
4/21/2006 - 5/21/2006
3/21/2006 - 4/20/2006
2/20/2006 - 3/20/2006
1/21/2006 - 2/19/2006
12/22/2005 - 1/20/2006
11/22/2005 - 12/21/2005
آرشیو موضوعی
ویدئو Video
فلش Flash
یادها و خاطرات و سالگرد ها
نرم افزارSoftware و کامپیوتر و ......
طنز و جوک و لطائف
شعر و نثر ادبی
و غیره .....
بازی ها = GAMES
جدول تبدیل تاریخهای سالهای شمسی و میلادی
پیوندها
تقویم ایرانی
وبلاگ نوکیا
قبله نما
مهدی محمدی دهقانی
خودکار قرمز
آسمونی
مریم حیدرزاده
دکتر حسین میرزائی
قطعه ای برای نشنیدن
مرکز موزیک ایرانی
rap 5
ســـــــــــــــــــــتار
قصه های رنگ پریده
مرد قبیله سوفی ها
شمعدانی
پیامبر کوچک
*
شب کولی
دور از خانه
پریشان گوئی های فلان بن هیچکس
سنگ پشت
روشنی من گل آب
صحرا
سفارت آلمان در تهران
مهدی زبردست برزین
آن سوی بی شرط
 

 PERSCHIA



Rheinland-Pfalz موزیک و تازه های آلمان و استان راین لند فالتز

* Radio SWR1 *

#FFFFFF
Send PM To Admin
*************